تبليغاتX
فرشتگان بی بال

تا ان لب شيرين به سخن باز گشايي،خوش جلوه نمايي
اي برده امان از دل عشاق کجايي
تا سجده گذارم

گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم به لب آيد،
ورنه زوجودم اثري هيچ نماند،جز گرد و غبارم.

عید فطر مبارک بر همه مسلمانان روزه دار مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:35  توسط هاشم | 

ايــن مثنـوي حديـــث پريــــشانـي مـن است          بـــــشنو کـــه سوگنامه ي ويراني مـــن است


امشـــب نـه اينکه شــام غريبـا ن گرفتــه ام        بـــــلکه بــــه يمن آمدنت جـــان گــــرفتــه ام


گفتي غزل بگو غزلـم، شــور و حـــال مرد          بــعد از تـــو حس شعر فنــا شد، خيال مرد

 



 گفتـــــــــم نــــرو تيره شـــــود زندگـــــانيـم          بــــا رفتـنت بـــــه خـــــاک سيــــه مي نشانيم


گفتــــي زميـن مجـال رسيـدن نــــمي دهـــد           بر چشم بـــــاز مـــجا ل رسيــدن نــــمي دهد


وقتـي نقا ب محور يک رنـــگ بـودن اسـت          مـــعيـار مـــهرورزيمان سنــــگ بودن است


 

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است          اصـــلاّ کدام احمق از اين عشق راضي است


اين عشـق نيست فاجعـه ي قـرن آهـن است         مـــــن بـــودني که عاقبتش نيست بـودن است


حــــالا بـــه حـرفــهاي غــريبت رسيــده ام            فـــهميده ام که خــــوب تــــو را ،بد شنيده ام

 


 

حـق بـا تو بود،از غــم غربـت شــکستـه ام           بــــــگذار صــــا دقانه بـــــگويم که خسته ام


بيـــــزارم از تــمــام رفــيقــان نـــا رفـــيـق            ايــــــنها چـــقدر فـــاصله دارند تــــا رفـيــق


مـــن را بــــه ابتضــال نـبودن کــشانده انـد            روح مـــرا بــه مسند پــــوچي نــــشانده انــد


 

تــــا ايـــن بـــرادران ريــاکار زنــــده انـــد            ايـــــن گرگ سيــرتان جـفـاکار زنـــــده انـد


يـــعـقوب درد مــي کشد و کـــور مــي شـود           يــــوسف هميشه وصله نــــا جور مـــي کشد


ايـــنجا نقـــاب شيـــر بــه کفتـار مــي زننــد            مـــنصـور را هــــر آينه بـــــر دار مـي زنند

 


 

ايــنـجا کســي براي کســي، کس نـمي شود            حتــــي عقـــــا ب در خور کرکـس نمي شود


جــايي کـه سـهـم مرد به جـز تازيانه نيست            حـــــق بــــا تو بود ماندنــمان عاقلانه نيست


ما مــي رويم چـون دلمان جاي ديگر است             ما مـــي رويم هــــرکه بــمانـد مخيـــر است


 

ما مــي رويم گـــرچه از الطـا ف دوستــان             بر جـــاي جــاي پيکرمـان زخم خنجر است


دل خــــوش نمي کنم به عثمان و مذهـبـش             در دين مــا مــــلاک مسلمان ابــــوذر است


ما مـي رويــم مقصدمـان نـا مـشخـص است             هرجا رويم بي شک از اين شهر بهتر است


 

 

از سا دگي ست  گر به کسي تکيه کرده ايم            ايــنجا کـــه گرگ با سگ گــله برادر است


ما مي رويــم مانــدن بـــا درد فـاجعه سـت              در عـــرف ما نشستن يک مرد فاجعه ست


ديـــريست رفتــــه اند اميـــــران قــــافلـــه               مـــا مـانـده ايم وقــا فله پــــيران قــــــا فـله


 

ايـــنجا اگرچــــه با ب منو پاي لنگ نيست              بـــــايد شتـــاب کرد مجا ل درنــــگ نيست


بـــــــه درب آفتا ب پــــي باج مــي رويـــم               مـــا هـم بــــدون با ل به معراج مـــي رويم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:9  توسط هاشم | 

الله نور السّموت والأرض مثل نوره كمشكوةٍ فيها مصباحٌ المصباح في زجاجةٍ الزّجاجة كأنّها كوكبٌ دريٌّ يوقد من شجرةٍ مباركةٍ زيتونةٍ لا شرقيّةٍ و لا غربيّةٍ يكاد زيتها يضيء ولو لم تمسسه نارٌ نورٌ علي نورٍ يهدي الله بنوره من يشاء و يضرب الله الأمثال للنّاس و الله بكلّ شيءٍ عليمٌ.

خداوند نور آسمان‌ها و زمين است داستان نورش به مشكاتي ماند كه در آن چراغي روشن باشد و آن چراغ در ميان شيشه‌اي است كه تلألؤش گويي ستاره‌اي است درخشان از درخت مبارك زيتون كه با آنكه شرقي و غربي نيست شرق و غرب جهان با آن فروزان است و بي آنكه آتشي روغن آن را برافروزد خود به خود جهاني را روشني بخشد كه پرتو آن نور بر روي نور قرار گرفته و خدا هر كه را بخواهد به نور خود هدايت كند و خدا اين مثل‌ها را براي مردم مي‌زند و او به همه امور داناست*

 در خانه‌هايي خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر خدا شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.
اين نور رباني در اين بيوت مقدسه است، بيوت انبيا و اوصيا كه خداوند اذن داده كه رفعت يابند و امر فرموده كه به آنها محبت شود و اطاعت شوند. و از خصوصيات امام زمان ما است آنچه در كلام امام رضا(ع) وارد شده است كه مي‌فرمايند:


قسم به پدر و مادرم، آن كسي كه هم‌نام جدم و شبيه من و شبيه موسي‌بن عمران است داراي سينه‌اي سرشار از نور است كه از شعاع نور قدس برافروخته مي‌شود؛ چه بسيار زنان مؤمن شيفتة تشنه و مردان مؤمن اندوهناكي كه در فقدان اين آب گوارا وجودشان غمين و حيران است. گويي نااميداني هستند كه از دور به آنها ندا داده مي‌شود، همانگونه كه از نزديك به آنها ندا داده مي‌شود، كه او براي مؤمنان رحمت است و براي كافران عذاب. داراي سينه‌اي از نور است كه از شعاع نور قدس برافروخته مي‌شود.


تعبير بليغ و عجيبي است و اشاره به همان فرمودة خداوند تبارك و تعالي دارد [كه بيان شد.]
 در بيان صفت‌هاي حضرت مسيح(ع) تعبير «جلابيب» نور به جاي «جيوب نور» به كار رفته است؛ و از جمله در مناظرة امام رضا(ع) با علماي نصاري آمده است كه:به جاثليق فرمود:
 اي نصراني آگاهيت نسبت به كتاب اشعيا(ع) چگونه است؟
گفت: حرف حرف آن را مي‌شناسم. پس به آن دو فرمود:
 آيا معناي اين كلام را مي‌دانيد؛ اي قوم همانا من صورت الاغ سواري را ديدم كه جلباب‌هايي از نور پوشيده بود و استر سواري را ديدم كه نورش همانند نور ماه بود.


همان طور كه از اميرالمؤمنين(ع) در توصيف امام مهدي(ع) تعبير«كوكب دري و درخشان» نقل شده است:
[در آيه مزبور] «مشكات» رسول الله و «مصباح» وصي و اوصيا و «زجاجه» فاطمه زهرا و «درخت مبارك» رسول الله و «كوكب درخشان» قائم منتظر است كه زمين را از عدل پر مي‌كند.


و از امام كاظم(ع)‌ در تفسير اين فرمودة خداوند تعالي:
ليظهره علي الدّين كلّه ولو كره المشركون.
تا آن [دين حقيقي] را بر هر چه دين است پيروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
نقل شده است كه مي‌فرمايد:
خداوند اين دين را بر همه اديان ظاهر مي‌كند، در هنگام قيام قائم و مي‌فرمايند، خدا فرمود:
الله متمّ نوره ولو كره الكافرون.
و خدا ـ گر چه كافران را ناخوش افتد ـ نور خود را كامل خواهد گردانيد.
يعني نور ولايت قائم.


بالاترين كلمات براي توصيف، كلمه نور است چون خداوند، خودش را به آن توصيف كرده است و ‌فرموده: «خداوند نور آسمان‌ها و زمين است» و سپس پيامبرو امام (ع) را به آن توصيف نموده؛ «داستان نورش همچون مشكاتي است كه چراغي در آن روشن است، و آن چراغ در ميان شيشه‌اي است كه از تلألؤ آن گويي ستاره‌اي درخشان است.

در خانه‌هايي كه خداوند اذن داده كه بلند مرتبه باشند» و پايان اين خانه‌ها و برترين آنها بيت رسول الله و نور اوست كه در ميان اين نور امام مهدي(ع) هم مي‌باشد.
«خداوند هر كه را بخواهد به نورش هدايت مي‌كند» خداوند نور را به اسم خودش با «ضمير غائب» اضافه كرده است و در آن دلالت خاصي است كه اشاره دارد به رابطة دوطرفه‌اي كه بين غيب خداوند و غيبت وليش وجود دارد.

غيبتي كه طولاني شدن آن وسيله‌اي براي امتحان مردم است.


پس خداي غيب‌الغيوب استحقاق دارد كه اسم خود را به غيب اضافه نمايد و بفرمايد:« هو الله أحد.»
بنابراين او (امام عصر(ع)) نوري است كه در اين آيه به ضمير «هو» اضافه شده است.اين امام زمان، ارواحنا فداه، است؛ خورشيد الهي نور افشان عالم، در حالي كه ابرها او را پوشانده‌اند. غائب حاضري كه به همراه جنود الله مشغول عبادت و عمل خود است. كسي كه خضر (ع) گوش به فرمان اوست و از او علم لدني را فرا مي‌گيرد.


اما او اكنون كجاست. آيا در مقابل پروردگارش ايستاده است يا نشسته؛ هر كجا هست جانم به قربانش، چرا كه آنجا قلب عالم است. آنجاست حقيقت همة اسماي حسناي الهي و كلمة علياي خداوند. آنجا كسي است كه جلباب‌هاي نور پوشيده و سينه‌اي سرشار از نور دارد كه از شعاع نور قدس برافروخته مي‌شود.


اي كسي كه عصاي آدم در دستت و انگشتري سليمان در انگشتت، و تن پوشت (همان) لباس ابراهيم، كه او را از آتش بازداشت مي‌باشد؛ اي كسي كه پيراهن آغشته به خون مطهر پيامبر(ص) در روز احد نزد اوست، اي كسي كه پيراهن سيدالشهدا (ع) كه در كربلا با آن شهيد شد نزد اوست، اي كسي كه ميراث انبيا به او منتهي مي‌شود و آثار اوليا به همراه اوست. اي كسي كه در هنگام تكيه بر كعبه بين ركن و مقام، عالم را مورد خطاب قرار مي‌دهد و مي‌فرمايد: هر كس مي‌خواهد به محمد(ص) و علي(ع) بنگرد به من نگاه كند.
اي بقيةالله در زمين، و اي ولي خدا و حجت او بر خلقش، نگاهي مراعات‌گونه به ما بينداز تا خداوند نام ما را در زمرة پيروان و دوستدارانت ثبت نمايد و همت ما را در اين دو كلمه قرار بدهد: اطاعت خداوند و شناخت امام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 6:44  توسط هاشم | 

ادله اى كه نقش انسان را در مقدرات شب قدر ثابت مى كند به شرح زير تقديم مى گردد:


1- حالات و دريافت هاى شخصى كسانى كه اهل دعا و راز و نياز و اهل شب قدر هستند, نقش خويش را در شب قدر به خوبى دريافته اند. ..گاهى اين حالات آن چنان ژرف و تاثيرگذار است كه تا شب قدر آينده و بلكه تا آخر عمر, در همه افكار, اخلاق, كردار و رفتار شخص رخنه كرده و آن را در يك خط و سير معنوى قرار مى دهد. ديگرانى هم كه به اين حد از معنويت راه پيدا نمى كنند, به فراخور حال خود از مجالس و محافل و شب زنده داریهاى شب قدر بهره بردارى كرده و فيض معنوى مى برند. ريشه اصلى اين دگرگونى ها و حالات, به خود افراد بر مى گردد و اينكه تا چه حد خود را آماده بهره بردارى از بركات شب قدر و فضيلت هاى آن كرده باشند. ...

اگر معنوياتى كه در شب قدر نصيب انسان شده و در زندگى آن ها تحولى آفريده, هيچ ارتباطى با آنان نداشته باشد و تنها به خدا و فرشتگان و نويسندگان مربوط باشد كه هر چه بخواهند, براى هر كس بدون ملاحظه حالاتش تقدير كنند در اين صورت مقتضاى حكمت و مصلحت اين است كه يا به هيچ كس هيچ ندهند و يا آنچه مى دهند, به همه يكسان و على السويه بدهند; در حالى كه ما مى دانيم همه بركات خداوندى در شب قدر براى بندگان سرازير مى گردد و با اختلاف و تفاوت به آنان داده مى شود; پس نتيجه مى گيريم تنها دليل اين تفاوت, كارها و اعمال و ميزان تلاش خود بندگان است و بس.

 نتيجه اينكه يكى از راه هاى رسيدن به اينكه آيا افراد در مقدرات منتخب قدر, صاحب نقش هستند يا نه, اين است كه ببينيم چه اندازه دگرگونى در همين شب با بركت در آنان ايجاد گشته است.


2- شناساندن شب قدر.. خداوند تبارك و تعالى با نزول سوره اى خاص, شب قدر را به مردم معرفى فرموده است. در دو آيه اين سوره مباركه فرموده است: قرآن در شب قدر نازل شده و فرشتگان در آن شب فرود میآيند. سپس افزوده است: شب سلامت است. و فرموده است: عمل صالح در او, برابر با عمل صالح در طول هزار ماه است.

فردى به امام باقر(ع) عرض كرد: مراد و مقصود از اينكه شب قدر بهتر از هزار ماه است چيست؟ حضرت فرمودند: ((والعمل الصالح فيها من الصلاه والزكاه و انواع الخير خير من الف شهرليس فيها ليله القدر)) كار شايسته از قبيل نماز و زكات, صدقات و انفاقات و, انواع خوبى ها در آن شب برتر از هر كار شايسته اى است كه در مدت هزار ماه كه شب قدر در آن نيست, انجام شود.

اگر كارهاى نيك بندگان و چند برابر پاداش آن تاثيرى در مقدرات و سرنوشت افراد در شب قدر ندارد, از گفتن و دانستن آن چه سودى عايد بندگان مى شود؟ اگر نزول قرآن در شب قدر و بيان كردن اين مطلب, سود و زيانى را متوجه هيچ كس نمى كند, چه انگيزه اى در اعلام اين شب نهفته است؟ اگر دانستن نزول فرشتگان, در نتيجه تلاش افراد سودمند نباشد, چرا بايد مردم در جريان آن باشند و دانستن آن چه گرهى از كار بندگان مى گشايد؟

 مى دانيم كه كار بيهوده حتى از افراد عادى و معمولى پسنديده نيست, چه رسد به پروردگار آسمان و زمين كه هيچ كارى را بدون حكمت و مصلحت انجام نمى دهد. حكمت معرفى شب قدر به عنوان شبى كه قرآن در آن نازل شده و شبى كه مقدرات در آن سامان داده مى شود, اين است كه بنده سرنوشت و مقدرات خويش را به قرآن پيوند بزند و آن را سرمشق و سرچشمه فكر و عمل خويش قرار بدهد,اگر كردارش موافق با قرآن و در جهتآن باشد, عمل كننده بهآن سعادتمنداست واگر خداى نكرده مخالف با قرآن باشد, فاعل آن شقى خواهدبود.


3- اجماع و سيره مسلمانان.. مى دانيم كه همه دانشمندان اسلام و مسلمانان از هر فرقه و گروهى, بر اهميت شب قدر و احياى آن تاكيد فراوان دارند و به شب زنده دارى آن شب, اهتمام مى ورزند. نقل شده كه يكى از دانشمندان بزرگ اسلام, براى اينكه شب قدر را درك كند, يك سال تمام يعنى حدود 357 شب, از سر شب تا به صبح شب زنده دارى كرد.

 اين همه اقبال و توجه به تشكيل اجتماعات با شكوه براى خواندن دعا و مناجات و راز و نياز و تضرع و ابتهال, همراه گريه وزارى و استغفار, برخاسته از يك واقعيت انكارناپذير است و آن دخالت انسان ها در سرنوشت خودشان است.


4- سفارش امامان دين بر احياى شب قدر حتى در حال بيمارى.. امام صادق(ع) به ابوبصير مى فرمايد: ((وصل فى كل واحده منهما مئه ركعه)); در هر يك از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم صد ركعت نماز بخوان ((واحيهما ان استطعت الى النور)); تا مى توانى آن دو شب را تا سپيده صبح شب زنده دارى كن ((واغتسل فيهما)); در آن دو شب غسل كن. ابوبصير عرض كرد اگر نتوانستم ايستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابيده بخوان.
اگر باز هم نتوانستم؟ ايرادى ندارد كه سر شب كمى بخوابى و باقى مانده شب را, به هر نحوى كه مى توانى به عبادت بپردازى, چون در ماه رمضان, درهاى آسمان گشوده است, شيطان ها در زنجيرند و اعمال مومنان پذيرفته مى شود.

 از حديث فوق, مى توان تاثير فراوان كارهاى انسان را بر سرنوشت او ارزيابى كرد. مى بينيم ابوبصير كه يك راوى زبردست و كار كشته در فن روايت است, با پيش بردن مرحله به مرحله سوال ها در صدد آن است كه ژرفاى شب قدر و اهميت عمل در آن شب را به دست آورد; امام(ع) هم, چنان بر اهميت عبادت در شب قدر پافشارى مى فرمايند كه رضايت نمى دهند بنده حتى اگر بيمار باشد, از نتيجه اعمال صالح خويش محروم گردد. نكته در خور توجهى كه تاثير انسان را مشخص مى كند, جمله پايانى امام(ع) است كه آن را به عنوان ريشه و علت تاكيد و تشويق بر عمل صالح بيان فرموده اند; آنجا كه فرمودند: ((و تقبل اعمال المومنين)); اعمال مومنان در شب قدر پذيرفته مى شود.


5- تشويق زياد به دعاهاى ماثور و راز و نياز ..مى دانيم كه دعاهاى شب قدر, از طولانى ترين و پر محتواترين دعاهاست; دعاهايى مانند ((جوشن كبير)), ((ابوحمزه ثمالى)) و امثال آن ها, كه اگر با حال و توجه خوانده شود, مايه انقلاب و دگرگونى روحى است, ادعيه اى كه انسان را با دريايى از معارف آشنا مى كند.

 انسان با خواندن دعا از يك طرف, با ياد آورى لطف, گذشت, كرم, رحمت و بخشش بى پايان خداى مهربان او را در كنار و دستگير خويش مى بيند و نور اميد در دلش مى درخشد و از ديگر سو, با ياد آوردن سختى هاى جان كندن, تنگى و فشار قبر, گرفتارىهاى عالم برز, حساب و كتاب فرداى قيامت, شعله هاى دردناك و سوزان دوز و حسابرسى دقيق در صحراى محشر, تمام وجودش, سرشار از ترس و نگرانى گرديده و آنچه عيش و نوش است فراموش كرده و گذشته خود و آنچه بوده و كرده است را با آنچه بايد باشد مى سنجد و زيانى كه در گذشته متوجه وى شده است را در مى يابد و علاوه بر شك و ترديدى كه نسبت به راه و روش نا مطلوب خويش پيدا مى كند, ندامت سراسر وجودش را پر كرده و تصميمى سرنوشت ساز مى گيرد و مسير زندگى اش را دگرگون مى كند. اگر هم به اين مرحله نرسد, لااقل بر كردار خود بيشتر مواظبت خواهد داشت; زيرا بيم و اميدى كه دستاورد شب قدر است در مراحل زندگى به ياریش مى شتابد.

 در مقابل, اگر كسى از دعا رو برگرداند و شب قدر را هم به غفلت سپرى كند, در همان جمود و غفلت, زندگى را به پايان خواهد برد و سرنوشتى شقاوت بار در انتظارش مى باشد. از گفتار فوق, اين نتيجه به دست مىآيد كه در واقع خود انسان وارد مسير سرنوشت خويش گشته و آن را تغيير مى دهد.

 گاهى براى پيمودن مسير مقدرات, بر بال دعا و گاه بر بال عمل مى نشيند; گر چه دعا هم نوعى عمل محسوب مى شود. بنابراين, دعا در شب هاى قدر كه يك كار اختيارى است منشااثر است و در سرنوشت افراد دخالت دارد; به همين دليل به آن سفارش اكيد شده است. علاوه بر سفارش شفاهى بزرگان دين و علماى اسلام به خواندن دعاها در طول سال, در شب هاى قدر تاكيد بيشترى بر اين امر شده است; پس حتما منشا اثر است وگرنه كار لغو و بيهوده از بزرگان سر نمى زند.


6- نكوهش بهره نبردن از شب قدر.. پيامبر گرامى اسلام(ص) فرمودند: ((من ادرك ليله القدر, فلم يغفر له فابعده الله )) از خداوند به دور باد و نفرين بر كسى كه به شب قدر برسد و زنده باشد, اما آمرزيده نشود. با اين حديث نقش انسان در تعيين سرنوشت خود واضح تر مى گردد و معلوم مى شود كه بدبختى و شقاوت مقدر در شب قدر, نتيجه كار خود بندگان است وگرنه از نظر منطقى با توجه به شان و مقام پيامبر گرامى(ص) قابل قبول نيست كه آن بزرگوار به خاطر انجام ندادن كارى بى اثر و بى خاصيت, سهل انگاران را نكوهش و مذمت فرمايند.

 ((انس بن مالك)) از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمودند:((ان هذا الشهر قد حضركم)); ماه مبارك به شما رو آورده است. ((و فيه ليله خير من الف شهر)); در اين ماه شبى است كه برتر از هزار ماه است. ((من حرمها فقد حرم الخير كله)); هر كس از فيض شب قدر محروم گردد, از تمام خيرات بى نصيب مانده است. ((ولا يحرم خيرها الا محروم)) و محروم نمى ماند از بركات شب قدر, مگر كسى كه خويشتن را محروم كرده است.

 روايات, بعضى از گناهان را مانع بهره بردارى گناهكار از شب قدر دانسته اند, از جمله آن كارها ميخوارگى يا ((دايم الخمر)) بودن و نيز آزار پدر و مادر است.


7- شب قدر مكمل اعمال صالح ...يكى از دلايل تفضل شب قدر به امت اسلام, كامل و پر كردن پيمانه اعمال صالح مسلمانان و جبران كمبودهاى آنان است, تا با دستى پر اين جهان را ترك كنند. پيش از اين گفتيم كه امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه ((ليله القدر خير من الف شهر)) فرمودند: مراد اين است كه انجام كار خوب در آن شب برابر عمل صالح در طول هزار ماه است.

روايتى نيز از امام باقر(ع) وارد شده, در پاسخ به اين پرسش كه چرا شب قدر به وجود آمده و به عبارت ديگر فلسفه شب قدر چيست؟ ايشان مى فرمايند: ((و لولا ما يضاعف الله للمومنين, لما بلغوا ولكن الله عز و جل يضاعف لهم الحسنات)); اگر خداوند كارهاى مومنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمى رسند, اما از راه لطف كارهاى نيكوى آن ها را چند برابر مى فرمايد تا كاستى هايشان جبران شود.

 از اين روايت و روايت قبلى به خوبى مى توان فهميد كه مبنا و اساس, عمل صالح خود بنده است; هنگامى كه يك عمل صالح معمولى با زمانى پر بركت و مقدس همراه گردد, از ارزشى چند برابر برخوردار مى شود و گاه همراه شدن يك عمل صالح با ولايت و اعتقاد و امامت مى تواند انسان را به اوج شرافت برساند; پس, راز سعادتمند شدن انسان ها در شب قدر, عمل اختيارى صالحى است كه با عنايت خداوند, بركت يافته و چند برابر مى شود.

با آروزی  قبولی طاعات ..


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 4:12  توسط هاشم | 

در پستى و بلندى آبشاران ميعادگاه عشق، پير طريقت را ديدم. از او ره پرسيدم، كجاييم و كجا رويم؟
 گفت: جانا! دل با خود صاف‏دار! عشق را هدف كن! سفرى پرخطر و دراز است. در صحراى خشك سرزمين بى‏محبتى كه بنفشه‏ها مرده‏اند و گل‌هاى سرخ پژمرده‏اند و سبزه‏ها جامه غم بر تن كرده‏اند، فرود آمده‏اى. به ديار چهارده قلب رو، سراغ قلب چهاردهم را بگير و او را با خود به اين سرزمين آر. با آمدن او نسيم گل‌ها شروع به وزيدن مى‏كند و با انگشت در خانه خورشيد را مى‏زند و فلك را با خود همراه مى‏سازد و به خاك خشك اين سرزمين قدم مى‏نهد.
 و در ميعادگاه عاشقان چه زيباست به ميهمانى گل ها رفتن، از آن سوى مرزها قاصدك عشق را پذيرفتن، به پيشواز عشق رفتن، مقدم حق و عدالت را پاس داشتن.
و چه رؤيايى است يك حرف از هزاران حرف شنيدن!
 پس به گل‌ها بگوييد به ياد عطر خوش بوى دل‏انگيزشان تپّه‏ها و كوه‌ها و دشت‌ها را پشت‏سر گذاشته‏ام، به پرندگان بگوييد با بال‌هاى زيبا و رنگارنگ‌شان پر مى‏گيرم و به ياسمن‌ها و نيلوفرهاى سبز باغچه، به آسمان و درياى نيلى، به ستارگان درخشان و به ماه و خورشيد نورانى و خلوت و تاريكى شب و به روشنايى روز و دلتنگى غروب و خزان پاييز و به گلبرگ‌هاى ياس و شب‏بو بگوييد او به ديار شما مى‏رسد، با رخش سفيدش با هزاران حرف و حديث و سخن تا با نسيمى رونق‏بخش، هستى و وجود را معنا كند..

 ******************

بدون مقدمه و فقط به بهانه ماه مبارک رمضان، با حضرت سيدالساجدين (ع) همنوا مي‌شويم: « اي خدا! ما را در طول اين ماه به طاعتت مشحون ساز و ما را ياري کن که تمامي روزهايش را به روزه داشتن و همه شبها را به نماز و تضرع و زاري به درگاهت و خشوع و تذلل در پيشگاه عظمتت، به پايان رسانيم تا آنکه اين ماه، روز و شبش بر ما به غفلت و کوتاهي نگذرد. »
خدايا! چه بي‌بهانه شروع مي‌شوي اي دليل‌المتحيرين! هميشه بي‌مقدمه‌اي اي  اول‌الاولين! و چه ناپيداست پايانت اي بي‌منتها! بزرگتري از انديشه‌ام.! بزرگتر از تمام آنها که من مي‌شناسم. و بزرگتر از همه بتها که تمام بت‌پرستان تراشيده و پرستيده‌اند. بزرگتر از تمام بزرگ‌ها و البته بزرگترين  بزرگ‌ها فقط تويي! آنقدر با فيض و برکتي، که مي‌آفريني. آنقدر هدفمند و باحکمتي، که هدايت مي‌کني. آنقدر گسترده و در دسترسي که مقصود دعايي. و آنقدر نزديکي؛ که رگهاي گردنم به فاصله کم تو با من رشک مي‌برند.


و اما از حال پراکندگان در آسمان و زمينت؛ گروهي مشغول دعاي کميل‌اند؛ در مسجدي، زيارتگاهي، کنج خرابه‌اي، ... . گروهي در خلوت شبهاي تاريکشان شمعي سوسو مي‌کند. و نام نامدار تو صفحه دلهاشان را نورباران کرده است. گروهي چون من غافلند و خواب بر پلک‌هايشان سنگيني مي‌کند. و گروهي ساعتي مي‌شود. که خوابيده‌اند. اما تو، بيداري و نظاره‌گر! بي‌خواب و بدون چرت زدن. مي‌بيني؛ مي‌شنوي؛ مي‌داني. در گوشه خلوتي تمام مقصود يک عبادتگري. در کوچه تنگ و تاريکي تمام تکيه‌گاه يک غريبه‌اي. در خانه بي‌رمقي دلگرمي يک فقيري. و در مجلس انسي حلقه اول و آخر زنجير تسبيح و تقديس. يکي در پاي نخلي تو را چنين صدا مي‌زند: « الهي و ربي! من لي غيرک؟  » يکي آرام خفته بر بستر دلخواهش، اما در هر نفسي يادي از تو کرده و سپاسي از صميم قلب تقديمت مي‌کند. يکي از درد به‌خود مي‌پيچد و دلش مي‌خواهد که نيمي از پيکرش را از او جدا سازي، تا از دردش خلاصي يابد؛ « يامن اسمه دواء  ». يکي تازه رفته در زير چندين خروار خاک، به‌آرامي سخت‌گيري تنگناي قبر تنگ و تاريک را در مي‌يابد و تمام وجودش متوجه اين معنا مي‌شود که اي گشايش‌دهنده تنگناها.! يکي سرما مي‌کشد و تو را با نام گرماي پايان ناپذيري صدا مي‌زند. يکي ... ، يکي ... ، يکي ... ؛ اين‌همه ... ، اين‌همه ... ، اين‌همه ... .! با اين‌همه گناهکار در حال توبه چه مي‌کني؟ با اين‌همه توبه‌کار مشغول گناه چه؟ چه بزرگواري اي تنها خداي تمام قصه‌ها و چه زيبا، خوبي‌ها و بديهاي بندگانت را به پاسخي نيکوتر پاس مي‌داري.! و وقتي بندگانت را به آنچه آرزو داشتند، به خوبي مي‌‌نوازي و اشک در چشمانشان حلقه مي‌زند، ولي با هيچ‌کس نمي‌توانند بيان کنند که چه سر و سري با رحمت بي‌منتهايت داشتند، چه زيبا خدايي و بزرگي‌ات را اثبات مي‌کني و کوچکي بندگانت را به نظاره مي‌نشيني.


خدايا بندگان برگزيده‌ات از تو چه مي‌خواستند؟ کجاها و کي مي‌خواستند؟ و مهم‌تر اينکه تو چگونه مي‌دادي؟ چگونه راضي‌شان مي‌کردي؟ چگونه امتحان مي‌گرفتي؟ و چگونه ابرهاي نعمتت را بر کشتزارهاي پريشانشان فرو مي‌آوردي؟
دستها بالا و بالاتر به دعايت و چشمها افتاده و خاکسار از صلابتت و قلبها خاضع و فروتن در خوف و رجاي قهر و مهرت.
اي رحيم و اي مهربان! آن هنگام که بندگان گنهکارت پس از عمري غفلت رو به‌سوي تو مي‌آوردند چه مي‌کردند و چه‌ها مي‌گفتند؟ قطره‌اي که از دريا جدا گشت و با طوفاني رفت، چه عذري بياورد؟ پيش تو چه عذر آورد که از مبدا و منتها آگاهي؟! فقط سپاس اي دريا، که اين تنها عبارتي است که قطره بازگشته از هزار ماجراي گيتي در عين وصالت سرمي‌دهد. اگر آنچنان مي‌رفتم که درباره‌ام مي‌گفتند « فبعزتک لاغوينهم اجمعين  » ، امروز چنان بازمي‌گردم که خودت بخواني « اني اعلم مالا تعلمون  » ؛ تا اينکه پس از سالها « اني معکم من المنتظرين  » ، بار ديگر در شان وجود صلصال گرانمايه‌ات آسمانها و زمين مترنم شوند باينکه « فتبارک ا... احسن الخالقين  » و اينک که خود باري از قعر هزاران ظلمات فريادت مي‌زنم « ان لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين  » مرا درياب و ناديده بگير از من، هر آنچه را که دور از تو تراشيدم، پرستيدم و شکستم. و آنگاه بيايند و ببينند، فرشتگان پاک‌آفريده و پاک‌سرشته و پاک‌خورده و پاک‌ديده و پاک‌شنيده و پاک‌طينت و پاک‌اندامت؛ که چه‌سان صلصال دامن‌آلوده فکرآلوده چشم‌آلوده گوش‌آلوده حرام‌خورده هيچ‌نديده‌اي آهنگ بالا مي‌کند.! و چه‌طور ذره نکبت‌باري هواي خورشيد بر سرش مي‌زند.


خدايا؛ الان و در اين ساعت، از تو درخواست مي‌کنم با عجزي که برابر عجز تمام عاجزان است، و با اميدي که مثل يگانگي تو فقط به‌سوي تو روان است؛ به‌اينکه بديهاي سرنوشتم را در شب قدري عزيز و شريف با خوبي‌ها جايگزين کني. و از آنچه از خوبي‌ها که بر بندگان برگزيده‌ات نصيب کرده‌اي، نصيب من هم بکني. اين فقط طمع خام من در برابر درياي کرم توست، اما اگر در جهنم سوزاني که با دست خود افروخته‌ام، به سختي فريادت بزنم که کجا مانده‌اي اي آقاي مومنين؟ ؛ چه جوابي به من ناقابل مي‌دهي؟ يا نه اگر با صداي بلند اعلام کنم که اي اهالي جهنم، من يکي را دوست دارم که اگر بخواهد مي‌تواند مرا و هر که را دلش بخواهد به‌راحتي از اين عذاب برهاند، تو چه جواب موافق يا مخالفي بر کلمات پريشانم خواهي آورد؟ به سختي مي‌خواهم حس يک گمشده در بيابان و ظلمت را به خود بگيرم  و آنگاه با صدايي که زمين و زمان را بلرزاند، فريادت بزنم که اي روشنايي وحشت‌زدگان در تاريکي‌ها  ! شايد بدين بهانه سطل آب خنکي بر آتش جهنم من بريزي.

 


اي خداي توبه‌پذير! اينک مرا درياب که مانند ذغال افروخته در کوره‌اي، به خنکاي رحمتت مي‌انديشم و درياب کلوخي را که در بيابان عطش در جستجوي قطره آبي از باران لطيفت به خود مي‌پيچد.! آمين.

شهادت مولای متقیان را به تمامی مسلمین و شیعیان او تسلیت عرض میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 3:59  توسط هاشم | 

خبر را او هم شنيده بود، اما هنوز باور نمى كرد. يا دلش نمى آمد باور كند. دلتنگى غريبى به سراغش آمده بود. نمى دانست بعد از مرگ عثمان بن سعيد، نايب خاص امام زمان، چطور مى تواند با آن حضرت ارتباط داشته باشد. ياد آن روزها در دلش زنده شد. آن روز كه كشتى آرام به سوى بغداد پيش مى رفت. نگاهش را به دور دست شط دوخته بود و در فكر بود كه پدرش او را صدا كرد: محمد... پسرم... محمد...

پدرش ابراهيم بن مهزيار اهوازى در تب مى سوخت و تا رسيدن به بغداد از دست محمد كارى ساخته نبود. به سراغ پدر رفت كه بسختى نفس مى كشيد. دست محمد را در دست داغ و تبدارش گرفت:

پسرم اين تب بيمارى علامت رسيدن مرگ است...

محمد وحشت زده گفت: نه... پدر... نه... تو زنده مى مانى... تو نبايد بميرى.

ابراهيم بزحمت چشمانش را باز نگه مى داشت و نفس مى كشيد: گوش كن... من حال خودم را مى فهمم. مى دانى كه همراه من مقدار زيادى از اموال مردم اهواز است كه متعلق به امام هستند... از خدا بترس و آنها را به صاحبش برسان.. من زنده نمى مانم تا خودم...

محمد التماس كرد: نه... پدر! خواهش مى كنم... نمى خواهم وصيت كنى...

- آرام باش... آرام باش و گوش كن... اين نامه علامت و نشانه اى است. هر كس در بغداد به سراغ تو آمد از آن به تو خبر داد، اين اموال را به او برسان تا به دست امام برساند.

محمد دستان پدرش را با گريه بوسيد: تو بايد زنده بمانى...

- اين بيمارى مرگ است... مواظب اين اموال باش... اينها امانت مردم هستند... مردم به من اعتماد كردند اعتماد آنها را سلب نكن...

ابراهيم نفسش به شماره افتاد و قبل از آنكه محمد فرصت كند حرف ديگرى بزند از دنيا رفت.

محمد پيكر بى جان پدر را به اهواز برگرداند و به خاك سپرد. اما تحمل ماندن در اهواز را نداشت، بايد به وصيت پدر عمل مى كرد. اموال مردم را برداشت و دوباره سوار بر كشتى شد. سفر با كشتى به او فرصت فكر كردن داد. با خودش انديشيد: پدر من كسى نبود كه وصيت نادرستى بكند. من اين اموال را به بغداد مى برم و به كسى چيزى نمى گويم تا بدانم صاحب واقعى آنها كيست. همانطور كه در زمان حيات امام حسن عسكرى برايم روشن شد. آن همه پول و پارچه و جنس آرام آرام محمد را وسوسه مى كرد. با خودش كلنجار مى رفت و با نبودن پدر فكرهايى به سرش مى زد: اگر كسى به سراغشان نيامد با آنها خوش مى گذرانم...

كشتى به بغداد رسيد. خانه اى رو به شط اجاره كرد و اموال مردم را به آن خانه برد. با گذشت زمان تلخى غم مرگ پدر هم از دلش رفته بود. روزها را با آرامش در كنار شط مى گذراند و كسى هم به سراغش نمى آمد. او بود و امواج شط و آسمان آبى بغداد و روزهايى كه به آرامش مى گذشت. وصيت پدر را بكلى فراموش كرده بود تا اينكه يك روز غروب كه در ايوان خانه نشسته بود و به پرواز پرندگان بر فراز شط نگاه مى كرد، ناگهان كسى در خانه را كوبيد. با تعجب بلند شد. اين اولين بار بود كه كسى سراغى از او مى گرفت; با خودش فكر كرد: من در بغداد كسى را ندارم. هيچ كس هم از جاى من خبر ندارد... كه مى تواند باشد؟!

در را باز كرد، مردى ميانسال و بلند قامت را ديد كه پشت در ايستاده. سلام كرد: محمد بن ابراهيم بن مهزيار؟



جواب سلام او را داد: بله خودم هستم.

- اين نامه مال شماست. مى ايستم تا جواب بدهيد.

با تعجب به او و نامه نگاه كرد: از طرف كيست؟

- باز كنيد متوجه مى شويد.

- آخر تو كه هستى؟ نام مرا از كجا مى دانى؟... من در اين شهر غريبم..

مرد سكوت كرد. محمد با عجله نامه را گشود و آن را كه به خطى خوش و زيبا نوشته شده بود خواند... باور نمى كرد.

در نامه تمام مشخصات اموالى كه پدرش به او سپرده بود، ذكر شده بود. حتى جزئياتى كه خودش هم از آنها بى خبر بود. مثل رنگ پارچه ها و نقش سكه ها و... لحظاتى به فكر فرو رفت و به ياد وصيت پدرش افتاد: درباره اين اموال از خدا بترس و آنها را به صاحبش برسان. اين نامه علامت و نشانه اى است هر كس در بغداد از آن به تو خبر داد اين اموال را به او برسان.. .

ديگر يك لحظه درنگ نكرد. با شتاب به خانه رفت و هر چه پدرش به او سپرده بود آورد و به آن فرستاده داد و نامه را برداشت تا با خود داشته باشد. مرد هم بدون هيچ حرفى اموال را گرفت و رفت...

بعد از آن اتفاق، روزها كنار شط قدم مى زد و انتظار مى كشيد. انتظارى غريب همراه با دلتنگى. ديگر مثل روزهاى اول، زيباييهاى كناره شط برايش جذاب نبود. خودش هم نمى دانست اين دلتنگى از كجا به سراغش آمده. شب كه به خانه مى رفت با خودش فكر مى كرد امروز هم گذشت و كسى به سراغم نيامد. فقط همان يكبار... من كه همه اموال را بدون كم و كاست تحويل دادم... شايد هم به خاطر اينكه تصميم داشتم با اموال مردم خوش بگذرانم، آقا از من دلگير شده... من قابل اعتماد نيستم. كاش حتى يك لحظه هم اين فكر به سراغم نيامده بود...

بعد از ظهر ملايمى بود. دلتنگ و تنها كنار شط قدم مى زد و به آب نگاه مى كرد كه متوجه سوارى شد كه از دور به سويش مى آمد. دلش فرو ريخت. ايستاد. سوار به او كه رسيد پرسيد: محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى تو هستى؟ نگاهش كرد: بله...

- اين نامه براى شماست. جواب هم نمى خواهد. خداحافظ



فرصت نداد كه محمد حرفى بزند. سر اسب را برگرداند و بسرعت از محمد دور شد. محمد با دستانى كه از شوق مى لرزيد، نامه را باز كرد، از اينكه خبر دلتنگى اش به امام رسيده بود احساس غرور و سرور مى كرد. با همان خط خوشى كه نامه قبل نوشته شده بود، خواند: اى محمد! تو را به جاى پدرت منصوب كرديم... خدا را شكر كن.



همان جا كنار شط زانو زد و سر به سجده گذاشت. تمام صورتش پر از اشك شده بود. امام زمان او را به وكالت خود و جانشينى پدرش پذيرفته بود...

حالا بعد از پنج سال كه از آن زمان مى گذشت دوباره همان دلتنگى به سراغش آمده بود. در تمام اين مدت به عنوان وكيل امام در اهواز اموال مردم را جمع آورى مى كرد و به بغداد به نزد عثمان بن سعيد مى برد و به بهانه نامه ها و سؤالات مردم حداقل نامه ها و خط امام را زيارت مى كرد و دلش به همين خوش بود. حالا كه خبر مرگ عثمان در همه جا پيچيده بود همان دلتنگى آن روزهاى بغداد به سراغش آمده بود. انتظارى كشنده آزارش مى داد و نمى دانست چرا نامه اى از امام به دستش نمى رسد؟

آماده نماز بود كه در زدند. با خودش فكر كرد: خدا كند مهمان نباشد. نمازم دير مى شود. غلام در را باز كرد و لحظه اى بعد به اتاق برگشت: آقا... نامه داريد.

شنيدن اسم نامه.. محمد را از جا كند. به طرف در رفت و نامه را گرفت. آن را بوسيد و باز كرد:

- اى محمد! غمگين مباش. خداوند پسر او - عثمان - را حفظ كند. او مانند پدرش مورد اعتماد ماست و در جاى او نشسته است. طبق امر و دستور ما امر مى كند و به فرمان ما عمل مى كند. خداوند او را تاييد فرمايد. پس تو هم گفته او را قبول من و نظر مرا درباره او بدان.

محمد نفس راحتى كشيد. امام نامه او را مو به مو و دقيق پاسخ داده و همين براى محمد كافى بود. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 23:17  توسط هاشم | 

 شوق نشستن پاي سفره اي كه بر بال ملائك گشوده شده چنان شورانگيز است كه زير سقف خانه مسلمانان هيچ چراغي در اين ظلمت شب خاموش نيست

راستي! در سالي كه گذشت چه قدر «انسان» بوده ايم؟ منظور از آن «انسان» هاي راستين است كه خدا، اشرف مخلوقات خطابشان كرد

اين ماه يادآور جنگ "حنين" و حماسه پيكار پيامبر اسلام (ص) با مشركان و خاطره جنگ سپاه روم با مسلمانان در منطقه‌اي به نام "تبوك" است. ماه رمضان، حماسه شيرين فتح مكه، جنگ بدر و طائف را براي مسلمانان به ياد مي‌آورد. رمضان ماه ميلاد حضرت سليمان بن داوود پيامبر و امام حسن مجتبي (ع)، دومين اختر تابناك آسمان ولايت است. رمضان يادآور شب معراج پيامبر اسلام (ص) است كه از خانه "ام هاني" خواهر اميرالمؤمنين (ع) در مكه مكرمه سوار بر "براق" به معراج رفت. رمضان يادآور خاطره بامدادي است كه امير مؤمنان علي (ع) در مسجد كوفه به دست شقي‌ترين افراد، در محراب عبادت ضربت خورد

رمضان ماه ضيافت االهی ماه تابيدن نور ايمان بر قلب‌ها، ماه عروج به سوي قله‌هاي بلند رستگاري، ماه راز و نياز با حضرت حق، ماه پرواز روح تا اوج ملكوت، ماه شكستن سنگرهاي شرك دروني و بازنگري در خرابي‌هاي خانه جسم و جان است.

و زیانکار کسی است که رمضان بگذرد و او در کوره روزه نگدازد و پاک نشود. خسران زده کسی است که ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهی شامل حالش نشود و حالش تحول نیابد. مگر ما چقدر فرصت «تجدید دیدار» با «فطرت» داریم؟

اباذر غفاری

« ابوذر غفاری» (جندب بن جناده) از قبیله غفار و از پیشگامان در اسلام بود. او را چهارمین یا پنجمین مسلمان تاریخ می‌دانند.
ابوذر از ساکنین شهر مکه نبود بلکه در اطراف آن شهر می‌زیست. وقتی خبر ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را شنید به مکه شتافت و اسلام آورد، سپس به میان قوم خود بازگشت و حتی در جنگ‌های  بدر و احد و خندق نیز شرکت نکرد. او پس از جنگ خندق به مدینه هجرت کرد.

پیامبر اسلام در مورد او فرمود:«خداوند ابوذر را مورد رحمت خویش قرار دهد. او تنها زندگی می‌کند، تنها می‌میرد و تنها محشور می‌شود.»

و نیز درباره صراحت و صداقتش فرمود:«در زیر آسمان آبی و بر روی زمین خاکی راستگوتر و صریح‌تر از ابوذر نیست.»
ابوذر پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از طرفداران امیرمومنان علی علیه السلام شد و از جمله چند نفری بود که از بیعت با ابوبکر خودداری کرد. می گویند او در فتح  بیزانس (روم شرقی) و قبرس در سال 23 قمری شرکت کرده و جزو سپاهیان مسلمانان بوده است.

در دوره خلافت عثمان و حیف و میل و بذل و بخشش‌های حکومت به بنی امیه، ابوذر به انتقاد و افشاگری علیه حکومت روی آورد. به همین دلیل به شام و سپس به  ریذه تبعید شد. امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و  عمار و   عبدالله  بن جعفر او را به هنگام تبعید به ربذه مشایعت کردند.
ابوذر در سال 31 یا 32 قمری در ربذه در حالی که غیر از همسرش کسی در آن بیابان در کنارش نبود وفات یافت و عبدالله بن مسعود که با چند تن از افرادش از آنجا عبور می‌کرد، بر او نماز خواند و او را در همان جا به خاک سپرد.

 ابوذر از کسانی بود که به قصد همراهی با  پیامبر  در جنگ تبوک از مدینه  خارج شد ولی ضعف و لاغری شترش باعث شد از لشگر اسلام عقب ماند. ابوذر که چنین دید، تصمیم گرفت با پای پیاده راه بیفتد و خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله برساند.
سپاهیان اسلام که در منطقه‌ای مشغول استراحت بودند، دیدند کسی زیر آفتاب سوزان ظهر به سوی آنان می‌آید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:« کاش ابوذر باشد.»
اصحاب گفتند:« ابوذر است.»
رسول خدا فرمود:« به او آب دهید که تشنه است.»
به ابوذر آب دادند. پیامبر که دید ابوذر با خودش مشک آب دارد به او فرمود:« ای ابوذر، خودت آب داشتی ولی تشنه بودی؟»
ابوذر گفت:« بلی ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت باد. در میان راه در کنار صخره ای آبی یافتم. چشیدم، دیدم آب گوارایی است. با خودم گفتم نمی نوشم تا دوست و محبوبم، رسول خدا، از آن بنوشد.»
پیامبر خدا به او فرمود:« ابوذر، خداوند تو را رحمت کند که تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها محشور می‌شوی و تنها داخل بهشت می‌شوی. بعد از مرگت گروهی از مردم سعادتمند عراق ، غسل و دفن و کفن و نماز تو را عهده دار خواهند شد.»

 علی علیه السلام .. در مسجد مشغول نماز بود و ابوذر غفاری  نیز در گوشه‌ای نشسته بود. مردی نزد ابوذر رفت و گفت:« به من بگو چه کسی را از همه بیشتر دوست می‌داری، زیرا به خدا سو گند، می دانم که محبوبترین فرد نزد تو، محبوب‌ترین فرد نزد  رسول خداست .. .»
ابوذر جواب داد:« آری، همین طور است که گفتی. به خدا سوگند آن شخص همان است که در حال نماز است.»
و به علی علیه السلام اشاره کرد.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:40  توسط هاشم | 

مالک اشتر

 مالک بن حارث عبد یغوث نخعی معروف به مالک اشتر یکی از امرای شجاع و بزرگ بوده است. وی بر قوم خود ریاست داشت و در  جنگ یرموک   شرکت کرد و یک چشم خود را از دست داد. از شیعیان مخلص  امیر المومنین  و از فرماندهان بزرگ و شجاع آن حضرت بود که در جنگ جمل  و  جنگ صفین  امام را همراهی می‌کرد و رشادت‌ها و جانفشانی‌های او در این پیکارها در تاریخ مضبوط است.
امیرالمؤمنین او را به حکومت مصر  منصوب فرمود و منشور حکومتی‌ای که به مالک عطا فرمود از نفیس‌ترین و ارزنده‌ترین مطالب حکمرانی و مردم‌داری و حکومت‌داری است که در  نهج البلاغه  نیز آمده است .
در سال 37 هجری در مسیر مصر، به توطئه و تحریک  معاویه ، توسط یکی از مالکان روستاهای بین راه مسموم شد و درگذشت.
امیرالمؤمنین علیه السلام از شهادت مالک بسیار متأثر گردید و فرمود: خدا مالک را رحمت کند. او برای من آن چنان بود که من برای پیامبر خدا بودم.

جنگ یرموک

 یرموک جایی است میان نهر اردن و بحر لوط که در سرزمین شام  واقع است. با آغاز خلافت ابوبکر فتوحات مسلمین آغاز شد، ابتدا جزیرة العرب و سپس عراق  را تصرف کردند. پس از آن متوجه منطقه شامات شدند.

در آن زمان هرقل  پادشاه روم شرقی بر آن منطقه مسلط بود، اما مسلمانان یکی پس از دیگری شهرهای اولیه شام را تصرف می کردند، در این زمان که مصادف با دوران خلافت خلیفه دوم بود،  ابو عبیده جراح فرمانداری مناطق مختلف نظیر فلسطین و اردن، هریک را به یکی از سرداران جنگی اسلام سپرد و خود برای فتوحات بیشتر عازم شمال شده و به سوی حماة و شیرز حرکت کرد.

هرقل که اکنون مراکز مهم شام را از دست داده بود، بار دیگر کوشید تا با سامان دادن لشگری عظیم از رومیها، شامیها، اهالی جزیره و ارمنستان، در کنار قبایل عربی جذام، لحم و غیره به جنگ مسلمانان برود. این جنگ بزرگ که آخرین حد تلاش امپراطوری روم شرقی برای حفظ شامات بود، در همین منطقه یرموک رخ داد و به همین خاطر، جنگ یرموک نام گرفت.

شمار مسلمانان را حدود بیست و چهار هزار نفر و شمار رومیان را چندین برابر آنان ذکر کرده اند.

این جنگ برای مسلمانان به اندازه ای سخت بود که گفته اند زنان مسلمان نیز مجبور به جنگیدن شدند. سرانجام این جنگ به نفع مسلمانان خاتمه یافت و به دنبال آنجبلة هرقل انطاکیه  را به قصد  قسطنطنیه پایتخت بیزانس ترک گفت.  جبله  بن ایهم در همین جنگ فرماندهی سپاه مقدم روم را عهده دار بود. وی در گذشته اسلام آورده بود، اما پس از مدتی به خاطر برخوردی که خلیفه دوم با او داشت از اسلام برگشت و طرفدار رومیان گردید.

به نظر بسیاری از مورخان فرمانده نظامی مسلمانان در جنگ،  خالد ابن ولید  بوده است.
یک سال پس از واقعه یرموک، مسلمانان موفق شدند  بیت المقدس  را به محاصره در آورند. در واقع جنگ یرموک اصلی ترین جنگ منطقه شام و فتح الفتوح آن سرزمین محسوب می شود. 


 

جنگ جمل

پس از آن که مردم با امام علی علیه السلام ...  بیعت  کردند، عملکرد او در تقسیم  بیت المال  و عزل و نصب فرمانداران، خشم عده‌ای را برانگیخت. طلحه  و  زبیر که با علی علیه السلام بیعت کرده بودند، آرزوی فرمانداری بصره  و  کوفه  را در سر داشتند، ولی علی علیه السلام با درخواست آنان موافقت نکرد. آنها نیز به بهانه زیارت خانه خدا،  مدینه  را به سوی مکه  ترک کردند.

از طرف دیگر، بنی امیه که در دوران  عثمان به گرفتن امتیازات ویژه خو کرده بودند، در حکومت امام علی علیه السلام دستشان از بیت المال کوتاه شده بود. برای همین پس از غارت مقدار زیادی از بیت المال در مکه گرد آمدند و همراه با طلحه و زبیر عایشه ، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، را دوره کردند. آن‌گاه با استفاده از بیت المالی که غارت کرده بودند، سپاهی تشکیل دادند و بصره را تصرف کردند.

امام علی علیه السلام برای سرکوب آنها رهسپار بصره شد و در نبردی که میان دو سپاه در گرفت، امام علیه السلام پیروز شد. گروهی از سران ناکثین (1) (از جمله طلحه و زبیر) کشته شدند، برخی نیز به اسارت در آمدند که امام، آنان را بخشید.
در این نبرد عایشه سوار بر شتر بود، سپاه ناکثین گرد شتر او جمع بودند و این شتر حکم پرچم آنها را داشت. از این رو این جنگ به جنگ جمل (شتر نر) شهرت یافت. جنگ جمل در یکی از محله‌های بصره به نام  حزیبه  رخ داد و بیش از یک روز طول نکشید: روز یکشنبه، هجدهم جمادی الاولی سال 36 هجری قمری.

1. ناکث به معنای کسی است که رشته‌ها را پنبه کند و بافته‌ها را از هم بگسلد. از این رو به افراد پیمان‌شکن ناکث می‌گویند. از آن جا که بسیاری از سرمداران جنگ جمل، اندکی پیش از آن، بیعت کرده بودند، حضرت علی علیه السلام آنان را ناکث نام نهاد.

جنگ صفین

جنگ صفین از مهمترین نبردهای زمان خلافت  امام علی علیه السلام  بود که در سال 37 هجری بین آن امام بزرگوار و  معاویه ابن ابی سفیان  در سرزمین صفین که در ناحیه غربی عراق بین رقه و  یالس   قرار دارد رخ داد، و از همین رو به جنگ صفین شهرت یافت.


امام علی علیه السلام در آغاز خلافت، معاویه را که کارگزار حکومت در 
شام  بود، از مقامش عزل فرمود و شخص دیگری را به جای وی منصوب کرد ولی معاویه نپذیرفت و ناحیه شام را تحت قلمرو خود نگه داشت.
امیرمؤمنان خلیفه مسلمانان بار دیگر، پس از نبرد جمل ،
  جریر ابن عبدالله را برای مذاکره و گرفتن بیعت  از معاویه به شام فرستاد، اما معاویه این بار هم تسلیم نشد بلکه به بهانه خونخواهی عثمان  سپاه شام را برای مقابله با امام علی علیه السلام آماده ساخت.


امیر مؤمنان نیز چون چاره‌ای ندید آماده جنگ شد، با سپاهی عظیم از کوفه حرکت فرمود و در بیابان صفین با معاویه برخورد کرد. و به این ترتیب، نبردی سخت و طولانی بین سپاه عراق و شام درگرفت.
پس از چند روز نبرد، سپاه امیرمؤمنان در آستانه پیروزی بود که
 
عمرو بن عاص  برای گریختن از شکست، به نقشه‌ی شوم  قرآن بر سر نیزه کردن  متوسل شد.

به این ترتیب، جمع زیادی از سپاه عراق با دیدن این صحنه دست از جنگ کشیدند. سرانجام جنگ صفین با ماجرای  حکمیت  به پایان رسید و به شکست سپاه امام علی منجر شد.
می‌گویند در این جنگ از سپاه نود یا صد و بیست هزار نفری معاویه، چهل و پنج هزار نفر و از سپاه نود یا صد و بیست هزار نفری امام علی علیه السلام بیست و پنج هزار نفر کشته شدند و به این ترتیب، مجموع کشتگان این نبرد به هفتاد یا هفتاد و پنج هزار رسید.

بشنــو از قــرآن، چــه نيكو دم زنــد * * * زخــمــــه بــــر ســــاز دل آدم زنــــــد
تــا كنــد بـيــدارش از خــواب گــران * * * از قــيـــامــت گــــويــد و احـــــوال آن
بــا سكوتــت نغــمه اي قــرآن شنو * * * آنــچه مي گويد به گوش جان شــنــو
از »مزمل» از »نبــا» از »انــفطـار» * * * گوش كــن غــوغــاي محشــر آشكـار
سوره »زلزال» و »نور» و »قارعه» * * * يا كه »تكوير» و »قيامت» و »واقعه»
چــونكه هـر يك وصف محشر را كند * * * خــود قيــامــت زآن ســخن بـرپــا كند
ايــن زمــيــن، در آن زمــان پــر بــلـا * * * نــاگهــان چــون »زلزلــت زلـزالــهــا»
از درونــش »اخــرجــت اثــقــالــها» * * * بــا تعــجــب »قــال انــسان مــالــها»
مــردگــان خــيزنــد بــر پــا »كـلهم» * * * تــا همــه مــردم »يــروا اعــمــالهـم»
هــر كــه دارد »ذره خــيــــراً يــــره» * * * يـــــا كــــه آرد »ذره شــــره يــــــره«
آن زمــان، خــورشيـد تابان »كورت« * * * كوههــاي سخت و سنگين »سيرت«
آنــهــا در كـــام دريــــا »ســجــرت« * * * آتــش دوزخ بــه شــدت »ســعــرت«


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:2  توسط هاشم | 

 

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و

لطافت خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس

و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش میباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان. و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته میگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است. در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه تر مى گردد، وهرگز به يك

جرعه بسنده نمیكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا میدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار میگیرد و میگويد: آب كم جو تشنگى آور به دست ...تا بجوشد آبت از بالا و پست... تا سقا هم ربهم آيد جواب.. تشنه باش الله اعلم بالصواب.. زين طلب بنده به كوى حق رسيد... درد مريم را به خرما بن كشيد .... اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده. حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد.ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.
پروردگارا، ما را در این ماه، مبارک کن

پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : رمضان ، بدين سبب رمضان ناميده شده است كه گناهان را مى‏سوزاند .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : در نخستين شب ماه رمضان ، درهاى آسمان گشوده مى‏شود و تا آخرين شب آن بسته نمى‏شود .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند ، آرزو مى‏كند كه سراسر سال ، رمضان باشد .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : چون هلال ماه رمضان پديد آيد ، درهاى دوزخ بسته گردد و درهاى بهشت گشوده شود و شياطين به
زنجير كشيده شوند .

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود
 است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ
 

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد

کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد




باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ

هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:56  توسط هاشم | 

حتي پيش از رسيدنش ، عطرش به مشام مي رسد ، احساسش مي کني. با ژرف ترين لايه هاي روحت ، آمدنش را احساس مي کني و دلت ، آرام و قرار از کف مي نهد.

ثانيه ها ، بي شتاب ، از پي هم مي گذرند اما گريزي از ضربان شتابناک قلبت نداري. شميم مينوي حضورش را با مشام جان بوييده اي و ذاتت با حرمت و کرامت آن در آميخته.

از همين چند روز پيش ، بار دنيا را از دوش برداشته اي ، در اين ايستگاه ايستاده اي ؛ با لبهاي تفتيده ، با گونه هاي فرو رفته و نگاهي که از آن شوق انتظار مي تراود. همين جا ايستاده اي ، در همين ايستگاه ، منتظر طلوع هلال يار ، تا حلالش را حلال بداني و حرامش را حرام ، تا در تجليل جلالتش از گذرگاه هاي ممنوع بازگردي و اندرون خاليت را برايش به ارمغان آوري که آمده است بر آن نور کبريا ببارد. وقتي که بار دنيا را بر زمين مي گذاري و در جايي مي ايستي که زمين ، آني درنگ مي کند تا شريف ترين ماه خداوند از عرش فرود آيد ، تازه مي فهمي که مي تواني سبکتر هم باشي ، پري در برابر وزش نسيم هاي بهشتي ، ابري آماده فرو باريدن ، قطره اي که در آرزوي حرير بخار ، به تف خورشيد تن مي سپارد. اين مسير رمضان است.

راهي ميان بُر در ميان تمام راههاي گشوده دنيا که تو از باز رفتن و باز آمدن در آنها خسته شده اي.

راهي نه ، که ماهي بايد در طلوع سيمگونش روحت را صيقل دهي و به شفافيت برسي تا ملائک بر تو وارد شوند ، تا عرش را با ذره ذره وجودت دريابي.

شبهايي فرا مي رسند... شبهايي که شهابهاي سرگشتگي و شيدايي را از عميق ترين لايه هاي روحت جمع مي کني تا بالا بروند و بالايت ببرند ، شبهايي که قرآن بر سر مي نهي تا سر به عرش بسايي ، شبهايي که تا رسيدن به آنها جلا گرفته اي ، سوده شده اي ، سبک شده اي ، به سبکي بال فرشتگان ، و حضور آنان را در خود و کنار خود احساس کرده اي.

ماهي فرا مي رسد که در شبهاي آن درهاي آسمان گشوده مي شوند و انس و ملک به عادت ديرين به ديدار هم مي شتابند، آن فرشتگاني که بر آدم سجده کردند و آن آدمياني که عهد بشکستند و اندوهگين به ملکوت مي نگرند و در اشتياق بازگشتن درگدازند که بهشت را از کف دادند اما آن را به ارث بردند و در آن جاودان خواهند بود. رمضان آزموني است براي دلهاي ترساني که بايد نزد پروردگارشان بازگردند و اينک ماهي فرا مي رسد که همه پيامبران در انتظارش بودند و همه اولياء در تعظيم آن به خشنودي رباني دست يافته اند ، ماهي که در آن پله هاي تقرب خداوندي تا کهکشان ها کشيده شده است و با همه ازدحام آن ، کافي است گامي برداري تا برسي ، همانند ميوه اي که وقت چيدن آن است ، همانند غريبي که به وطن باز گشته است.

ميوه باش ، برس و چيده شو. غريب باش ، بازگرد و آشنا شو که در اين ماه ، کسي تو را صدا مي کند که بهشت را سزاوارت مي داند. در نقطه اي بايست که وقتي نامت را مي خواند ، صدايش را بشنوي.

جاي خود را در اين ازدحام پيدا کن تا از عقاب و عتاب در امان باشي و شولاي ثواب نصيبت گردد.از دنيا سير شو تا گرسنه الوهيت شوي ، و دامن از هفت دريا بشوي تا اقيانوس هاي آن جهان تشنه تو شوند. بندگي کن تا با تقديري که در ليله القدر بر تو نازل مي شود برکت عجين شود: کاندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي.

و اينک ماه سبقت گرفتن از دنيا فرا مي رسد. ماه پيش افتادن از دوران زمين و دور شدن از تفرعن فرشيان و هماهنگ شدن با آواهاي کهکشان و هم نوا شدن با ترنم عرشيان.

برخيز! دامن بيفشان ، غبار اين خاک کهنه را از جامه روح بتکان ! خضر رمضان با چشمه هاي لايزالش تو را انتظار مي کشد. آنچنان که او تو را مي خواهد ، تو او را بخواه ! ببين ، سينه ات را بشکاف و قلبت را در دستهايت بگير و راه بيفت ! در اين ازدحام هر کسي با وزن قلبش از دروازه هاي آسمان عبور مي کند. الحمدلله الذي جعل من تلک السبل شهره شهر رمضان شهر الصيام و شهر الاسلام و شهر الظهور و شهر التمحيص و شهر القيام الذي انزل فيه القران هدي للناس و بينات من الهدي و الفرقان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:37  توسط هاشم |