تبليغاتX
فرشتگان بی بال - رمضــــــــــــــــــــان .. شهــــــــــر القرآن .... و ما ادراک ما لیله القدر ... خیر من الف شهر

حتي پيش از رسيدنش ، عطرش به مشام مي رسد ، احساسش مي کني. با ژرف ترين لايه هاي روحت ، آمدنش را احساس مي کني و دلت ، آرام و قرار از کف مي نهد.

ثانيه ها ، بي شتاب ، از پي هم مي گذرند اما گريزي از ضربان شتابناک قلبت نداري. شميم مينوي حضورش را با مشام جان بوييده اي و ذاتت با حرمت و کرامت آن در آميخته.

 

از همين چند روز پيش ، بار دنيا را از دوش برداشته اي ، در اين ايستگاه ايستاده اي ؛ با لبهاي تفتيده ، با گونه هاي فرو رفته و نگاهي که از آن شوق انتظار مي تراود. همين جا ايستاده اي ، در همين ايستگاه ، منتظر طلوع هلال يار ، تا حلالش را حلال بداني و حرامش را حرام ، تا در تجليل جلالتش از گذرگاه هاي ممنوع بازگردي و اندرون خاليت را برايش به ارمغان آوري که آمده است بر آن نور کبريا ببارد. وقتي که بار دنيا را بر زمين مي گذاري و در جايي مي ايستي که زمين ، آني درنگ مي کند تا شريف ترين ماه خداوند از عرش فرود آيد ، تازه مي فهمي که مي تواني سبکتر هم باشي ، پري در برابر وزش نسيم هاي بهشتي ، ابري آماده فرو باريدن ، قطره اي که در آرزوي حرير بخار ، به تف خورشيد تن مي سپارد. اين مسير رمضان است.

راهي ميان بُر در ميان تمام راههاي گشوده دنيا که تو از باز رفتن و باز آمدن در آنها خسته شده اي.

راهي نه ، که ماهي بايد در طلوع سيمگونش روحت را صيقل دهي و به شفافيت برسي تا ملائک بر تو وارد شوند ، تا عرش را با ذره ذره وجودت دريابي.

 

شبهايي فرا مي رسند... شبهايي که شهابهاي سرگشتگي و شيدايي را از عميق ترين لايه هاي روحت جمع مي کني تا بالا بروند و بالايت ببرند ، شبهايي که قرآن بر سر مي نهي تا سر به عرش بسايي ، شبهايي که تا رسيدن به آنها جلا گرفته اي ، سوده شده اي ، سبک شده اي ، به سبکي بال فرشتگان ، و حضور آنان را در خود و کنار خود احساس کرده اي.

ماهي فرا مي رسد که در شبهاي آن درهاي آسمان گشوده مي شوند و انس و ملک به عادت ديرين به ديدار هم مي شتابند، آن فرشتگاني که بر آدم سجده کردند و آن آدمياني که عهد بشکستند و اندوهگين به ملکوت مي نگرند و در اشتياق بازگشتن درگدازند که بهشت را از کف دادند اما آن را به ارث بردند و در آن جاودان خواهند بود. رمضان آزموني است براي دلهاي ترساني که بايد نزد پروردگارشان بازگردند و اينک ماهي فرا مي رسد که همه پيامبران در انتظارش بودند و همه اولياء در تعظيم آن به خشنودي رباني دست يافته اند ، ماهي که در آن پله هاي تقرب خداوندي تا کهکشان ها کشيده شده است و با همه ازدحام آن ، کافي است گامي برداري تا برسي ، همانند ميوه اي که وقت چيدن آن است ، همانند غريبي که به وطن باز گشته است.

 

ميوه باش ، برس و چيده شو. غريب باش ، بازگرد و آشنا شو که در اين ماه ، کسي تو را صدا مي کند که بهشت را سزاوارت مي داند. در نقطه اي بايست که وقتي نامت را مي خواند ، صدايش را بشنوي.

جاي خود را در اين ازدحام پيدا کن تا از عقاب و عتاب در امان باشي و شولاي ثواب نصيبت گردد.از دنيا سير شو تا گرسنه الوهيت شوي ، و دامن از هفت دريا بشوي تا اقيانوس هاي آن جهان تشنه تو شوند. بندگي کن تا با تقديري که در ليله القدر بر تو نازل مي شود برکت عجين شود: کاندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي.

و اينک ماه سبقت گرفتن از دنيا فرا مي رسد. ماه پيش افتادن از دوران زمين و دور شدن از تفرعن فرشيان و هماهنگ شدن با آواهاي کهکشان و هم نوا شدن با ترنم عرشيان.

 

برخيز! دامن بيفشان ، غبار اين خاک کهنه را از جامه روح بتکان ! خضر رمضان با چشمه هاي لايزالش تو را انتظار مي کشد. آنچنان که او تو را مي خواهد ، تو او را بخواه ! ببين ، سينه ات را بشکاف و قلبت را در دستهايت بگير و راه بيفت ! در اين ازدحام هر کسي با وزن قلبش از دروازه هاي آسمان عبور مي کند. الحمدلله الذي جعل من تلک السبل شهره شهر رمضان شهر الصيام و شهر الاسلام و شهر الظهور و شهر التمحيص و شهر القيام الذي انزل فيه القران هدي للناس و بينات من الهدي و الفرقان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:37  توسط کمند | 
 
معرفی نامه



تقــــــــــــــــــدیم به مـــــــــــــــــــهدی موعود .



انديشه ات گل ميكند در ذهن صاف و ساده ام
آخر چه بودي كين چنين بر عشق تو دل داده ام
بعد از عبورت شوق تو در من معمايي شده
دل با همه وابستگي ، همراز تنهايي شده
آني شدم مبهوت تو وقتي كه من ديدم تو را
يا محو چشمت بودم و ديگر نفهميدم تو را
با جنگ بين عقل و دل گه گاه سازش كرده ام
يا اينكه شبها از خدا ، ديوانه خواهش كرده ام
شبها به يادت آنچنان با خود تفكّر مي كنم
از اينكه شايد ديدمت گاهي تكبّر ميكنم
مي آيد آن روزي كه تو در خانه ام مهمان شوي؟
آيا درست است اين همه از چشم من پنهان شوي؟...
امّا تو اينجا آمدي ، گفتم امانم مي دهي
يا اينكه رحمي مي كني ، خود را نشانم مي دهي
حالا كه آخر آمدي ، بايد دگر جرات كنم
بايد بگويم عاشقم ، از عشق تو صحبت كنم
نالان و گريان سرزدم، بر شانهء سخت زمين
گفتم تو را مي خواهم و تنها همين ، تنها همين
گفتم كه بي طاقت شدم از تو به تو مي گويمت
مي دانم اينجا هستي و از عمق جان مي بويمت
گفتم دلم شوريده و ديوانه است و بيقرار
نگذاري عمرم گم شود در لحظه هاي انتظار
دل بودنت را حس نمود چشمم حضورت را نديد
گوش دلم اهنگي از ساز عبورت را شنيد
دلگير و تنها بودم و درب اتاقم آمدي
شايد گمان كردي مرا ، اي مهربان ترسانده اي
من مطمئنم پشت در قرآن برايم خوانده اي
گفتم اسيرت گشته ام ، ديوانه ام دلواپسم
گفتي كه بي صبري نكن ، روزي به دادت مي رسم
گريان شدم ، حالا دگر در عشق تو گم گشته ام
مانند يك ديوانه اي در چشم مردم گشته ام
ديگر بيا تا كي كشم هر لحظه درد انتظار؟
اينكه هنوزم زنده ام بر حسب تقديرم گذار
ديگر نگو اينجا بمان ، يا اينكه عادت مي كنم _
از دست خود از دست تو ، از كي شكايت ميكنم؟
اما اگر مُردم بگو با من چه حاجت مي كني ؟
آيا شفايم را تو در روز قيامت مي كني ؟
قولي به قلبم داده اي ، بعد از خدا تنها كَسَم
گفتي كه بي صبري نكن روزي به دادت مي رسم
باشد هنوزم انتظار ، شايد كه عادت مي كنم
امّا به چشمي كه تو را بيند حسادت مي كنم.


عاشقانه ها

مســــــــــــــلم

دل نوشته های سابق
مهر 1385
شهریور 1385

عاشقان
علی فلسطینی..
غیرت
غافر..مرصاد
بیت العباس
یا فاطمه من عقده وا نکردم..میثم
داغ شقایق..سجده
یاداشت های یک گنهکار.ممتحن
رازیانه
عاشقان ولایت
حکایت روزگار بودن ..
لاهـــــــــــــــــوت
چــــــــــــــــــــکاد

گشت و گذار وبلاگی


 

 RSS

POWERED BY